پارتی بازی

رگه های پدیده ای بنام «سیستم تاراج» یا «Spoils system» را می توان در همه جای دنیا من جمله کشور خودمان  در طول تاریخ مشاهده کنیم. در مطلب زیر، ضرب المثل «پارتی بازی» یا «حزب بازی» را از زبان آقای مهدی پرتوی، در مجله خوارزمی ما، جلد دوم، دفتر هفتم، شماره ۲۰، ص ۵ را که از سایت شخصی محمد قائد یافتم، در ذیل آورده ام.

همه چیز از یک ترجمه غلط شروع شد!

همه چیز از یک ترجمه غلط شروع شد! همه چی از اون لحظه شروع شد. وقتی می گم همه چیز، نمی تونم دروغ بگم که آره واقعا همه چیز. اما وقتی به تاریخ نگاه می کنم انگار جوهری که برای ترجمه اش ریخته شد رنگش را هم بر صفحات گذشته افکنده بود. پس راستی راستی میشد همه چیز. چطور میشه یه ترجمه ای که در یک لحظه تاریخی نگاشته شده، تاثیرش رو در گذشته هم به جا بگذاره. واقعا لحظه ی جالبیه. اون لحظه، همان زمانی است که یکسری هم اینجا یا رفتند فرنگ و در رشته مدیریت دولتی و اداره و این قبیل رشته ها درس خوندند.

گله دارم…

گله دارم. اول از خودم. از اینکه فراتر از کالبد تنم میتونم فکر کنم اما فراتر از محدودیتاش نمیتونم عمل کنم. از این گله دارم که در عین استقلال بایست اجتماعی باشم. از از اینکه عقل و احساس باهم ترکیب کنم. از اینکه همیشه تصمیم بهتری میتونم بگیرم. از این گله دارم که ازت گله دارم…

جوابهای پاولف

نمی خواستم چشمهامو باز کنم. از نور سرخی که هر صبح به روی پلکهام می افتاد، خوشم نمیومد. هرچقدر بیشتر سعی کردم که چشمهامو بسته نگه دارم؛ خورشید هم شدت نورش بر پلکام بیشتر می کرد. دیگه تاب نیاوردم. دستمو از زیر پتو تا میز کوچکی که کنار تختم بود کشیدم تا یه نگاه به ساعت موبایلم بندازم.

من و تو، دو تا چرخ دنده ی یک ماشینیم!

پدر من شغلش طراحی دستگاههای صنعتیه. با اینکه به واسطه شغلش کارخونه و کارگاههای زیادی رفتم اما تماشای ماشین آلات صنعتی همیشه برام جذاب بوده، گاهی مدتها فقط بهشون نگاه میکنم. نگاه میکنم که چه جوری چرخ دهنده های ریز و درشتش باهم برخورد میکنن و موجب یه حرکت میشن. به نظرم آدمها مثل چرخ دنده اند. یکی بزرگ یکی کوچیک، یکی نو یکی قدیمی، یکی قرمز یکی آبی. این چرخ دنده ها به خودی خود میتونن تا وقتی که انرژی دارن بچرخند و دوران کنن اما این چرخش مجزا نمیتونه کاریو از پیش ببره.

نازکا

«نازکا» نام اولین داستانی است که برای شرکت در مسابقه داستان شهر تهران نوشتم. میدونم که در اینجا شهر تهران، قهرمان داستان نیست اما خب فقط دوست داشتم داستانی را بنویسم. در ادامه مطلب می توانید آنرا بخوانید. منتظر نقد و راهنماییهای شما عزیزان هستم.

متنی که میخواهید برای جستجو وارد کرده و دکمه جستجو را فشار دهید. برای لغو دکمه ESC را فشار دهید.