باید جایی می‌موندم که نشانه‌هایی وجود داشت ولی نادیده گرفتم؟

اگه دنیا فقط یک لحظه‌ست، یک لحظه خیلی کوتاه، پس باید نشونه‌ها رو توش جدی می‌گرفتم؟ اگه این نشونه‌ها جدی نبودند، پس چرا الان بغض دارم و ناراحتم؟ چرا حالم خوب نیست؟ چرا دارم کنترل همه چیزو از دست میدم؟ … دلم برایش تنگ شده. شاید برای کسی مهم نباشه، اما من بهش اهمیت میدم. به همه لحظاتی که داشتمو دیگه الان ندارم، اهمیت میدم.

فرمولهای عجیب و غریب دنیای امروزی ما

دنیای امروزی ما، از فرمول‌ها و الگوریتم‌های عجیب و غریبی پر شده است که برعکس آنچه که در کتابهای ریاضی، فیزیک یا شیمی خوانده‌ بودیم، هیچ پدیده طبیعی را توضیح نمی‌دهند. بلکه تنها توصیف کننده پدیده‌های مصنوعی یا ساخت بشرند که هم ناقصند، هم غیر قابل اثباتند، هم ممکنه دائما دستخوش تغییر بشوند و هم برای پدیدآورنده‌هایشان قدرت و ثروت ایجاد می‌کنند. مثل الگوریتم سئو در موتورهای جستوجو، الگوریتم افزایش فالوئر و تعامل در شبکه‌های اجتماعی، فرمول محاسبه مبلغ سفر در سامانه‌های هوشمند خودرو و حتی محاسبه حقوق کارگر و کارمند در یک شرکت خصوصی.

حرف چه کسی را باور کنیم؟

دنیای امروز، دنیای بسیار پیچیده‌ای است؛ زیرا هم تعداد موضوعات جدید و هم کثرت داده‌های مرتبط با آنها هر روز بیشتر از قبل می‌شود و در نهایت باعث می‌شود تا با توجه به محدودیت‌های ذاتی که در تجزیه و تحلیل داده‌ها در اختیار داریم، نتوانیم گزینه‌ی اصلحی را برای خود و برای آینده‌گانمان انتخاب کنیم. از یک طرف ما آدمها به علت کمبود منابع و هزینه‌های آن نمی‌توانیم مانند یک ابرسیستم، همه داده‌ها را دریافت کرده و با پردازش و منطق خودمان به بررسی گزینه‌ها و انتخاب گزینه اصلح بپردازیم و از طرف دیگر برخی از ما از روی فروتنی، خود را در هر مساله صاحب نظر نمی‌دانیم البته قرار هم نیست همه‌چیزدان باشیم، درنتیجه به دوستان، عالمان و اینفلوئنسرهای زمانه خود اعتماد کرده و با رای ایشان، نظر و تصمیم خود را همسو می‌کنیم. اما هر چقدر که داده‌های بیشتری تولید می‌شود، تشخیص صحت گفتار آنها برایمان بسیار دشوار و هزینه‌بر خواهد بود؛ بنابراین از آنجا که ما عقل کل و متبحر در امور مختلفی نیستیم، به این سوال می‌رسیم که در این دنیای پر از حرف و گفته و نوشته، پر از آدمهای منطقی و احساسی، پر از عالمان و جاهلان پرمخاطب، به گفته چه کسی می‌توانیم اعتماد کنیم، حرفش را بپذیریم و به او اقتدا کنیم؟

در اینجا زمان ثابت است

در اینجا، زمان ثابت است
قرن‌هاست که ثابت است
نه عقربه‌های ساعت، تکانی خورده‌اند
و نه شبهای آن با روزهای روشن پایان یافته‌اند

در اینجا کسی ساعتی کوک نمی‌کند
کسی درختی نمی‌کارد
کسی به ماهی‌ها غذا نمی‌دهد
کسی به انتظار دیداری نیست
کسی به فکر فردایی نیست

تنها آدمی که هیچ‌گاه نخواهم شناخت

تا قبل از ۳۰ سالگی حس می‌کردم که زمان خیلی زود می‌گذره، هر سال زودتر از پارسال طی می‌شد؛ هرروز سریعتر از روز قبل برام تموم می‌شد. همش یه هول و ولایی داشتم که ای وای! نیمه عمرم تموم شد و من هیچ کاری نکردم؛ نه مهارتی کسب کردم، نه تفریحِ درست حسابی داشتم و نه اصلا می دونستم بعدا قراره چیکار کنم. هی به خودم فشار می‌آوردم، بیشتر راجع به خودم از خودم می‌پرسیدم، بیشتر رو کاغذ نقشه می‌کشیدم اما نتیجه تلخ این بود که نمی‌دونستم چی‍مو کجامو و کجا باید برم.

وقتی پولی تو جیبت نداری

وقتی پول تو جیبت نداری، یا راحتتر بگم آه در بساط نداری، چهار موقعیت سر راهته: یکی اینکه هیچ کاری نکنی و بیفتی یه گوشه؛ دوم اینکه از کسی پول قرض کنی تا بعدا فرجی بشه بهش پس بدی؛ سوم اینکه بری کار کنی و به اصطلاح دستت توی جیب خودت باشه و چهارم اینکه بری و یه چیزی که از هر جایی بهت رسیده یا داریشو، بفروشی یا حق امتیازشو به کسی منتقل کنی تا جیبت تا مدتی پرپول بشه. اما این قضیه بی‌پولی و موقعیت‌های پیش رویت به این روشنی هم نیست. در ضمن تنها مختص به من و تو هم نیست، شهرها یا کشورها هم میتونن بی پول و درمانده بشند و خودشون رو در یکی از این موقعیت‌ها ببینند. در این نگاشت قصد دارم تا این قضیه و موقعیت‌های چهارگانه مربوط به اون را به صورت دلی با هم باز و تحلیلشون کنیم.

متنی که میخواهید برای جستجو وارد کرده و دکمه جستجو را فشار دهید. برای لغو دکمه ESC را فشار دهید.