من مشاور برندینگ هستم

بیشتر بدانید

معرفی کتاب «اصول بازاریابی» از کاتلر و آرمسترانگ

کتاب اصول بازاریابی، یک کتاب کلاسیک در رشته بازاریابی است. کتابی است که به جرات می‌توان ادعا نمود که تمام دانشجویان، استادان بازاریابی و تمامی خبرگان در سراسر دنیا با آن آشنایی دارند و آن را حداقل یکبار مرور کرده‌اند. فیلیپ کاتلر که از وی به عنوان پدر علم مارکتینگ یاد می‌شود، به همراه گری آرمسترانگ نسخه هفدهم از این کتاب را با اضافه و به روزرسانی کردن بخش‌هایی متناسب با عصر شبکه‌های اجتماعی و تعامل بیشتر برند به خصوص در فضای دیجیتال تجدید چاپ کرده‌اند. البته اندک نابخردانی بانگاهی منفی به واژه کلاسیک، این کتاب و آقای کاتلر را به سخره گرفتند و از آن به عنوان درس‌آموزی کهنه و قدیمی می‌پندارند این در حالی است که فراموش کرده‌اند که اصول بازاریابی از گذشته تا امروز با ظهور هر موج رسانه‌ای همیشه ثابت است. پیشنهاد می‌کنم این کتاب علمی را از انتشارات معظم پیرسون بخوانید. این کتابی است برای آشنایی صحیح از مفهوم بازاریابی و به شما کمک می‌کند تا به راحتی با مفاهیم و جایگاه آنها در این حوزه آشنا شوید.

مدیریت به سبک مداربسته

اولین سالی که به صورت رسمی مشغول به کار شدم، به سال ۸۶ برمی‌گردد. البته منظورم از استخدام رسمی، برخورداری از سوابق بیمه برایم نیست؛ زیرا تا چند سالی هم به خاطر اطلاعات ناقص خودم از وضعیت نظام وظیفه عمومی و هم به دلیل سودجویی مالی شرکتها، تنها شبه قراردادی میان خودم و کارفرماها شکل می‌گرفت. در آن سال دیگر کارآموز نبودم و در شرکتی در میدان تجریش که واردکننده دوربین‌های مداربسته از کره جنوبی بود، با عنوان کارشناس فروش با حقوق ثابت ۵۰ هزارتومان استخدام شدم. البته به یاد دارم که اگر می‌توانستم تنها یک بسته دوربین چهارتایی با دستگاه و تجهیزات مرتبط با آن را در ظرف یک ماه بفروشم، دستمزدی در حدود ۲۵۰ تا ۳۰۰ هزارتومان دریافت می‌کردم که با حقوق کارگر در آن سال تقریبا برابر می‌شد. در روزهای اول کاری دریافتم که خود شرکت را تازه به مکان جدیدی منتقل کرده بودند چون هم صندلی‌ها و میزها به تعداد کافی نبود و هم می‌خواستند دوربین‌های مداربسته را در همه جا نصب کنند و این امر، اولین مواجهه من با چنین دوربین‌هایی بود. به خاطر دارم که تا چند هفته نخست کاری، حس بسیار عجیبی داشتم.

حرف چه کسی را باور کنیم؟

دنیای امروز، دنیای بسیار پیچیده‌ای است؛ زیرا هم تعداد موضوعات جدید و هم کثرت داده‌های مرتبط با آنها هر روز بیشتر از قبل می‌شود و در نهایت باعث می‌شود تا با توجه به محدودیت‌های ذاتی که در تجزیه و تحلیل داده‌ها در اختیار داریم، نتوانیم گزینه‌ی اصلحی را برای خود و برای آینده‌گانمان انتخاب کنیم. از یک طرف ما آدمها به علت کمبود منابع و هزینه‌های آن نمی‌توانیم مانند یک ابرسیستم، همه داده‌ها را دریافت کرده و با پردازش و منطق خودمان به بررسی گزینه‌ها و انتخاب گزینه اصلح بپردازیم و از طرف دیگر برخی از ما از روی فروتنی، خود را در هر مساله صاحب نظر نمی‌دانیم البته قرار هم نیست همه‌چیزدان باشیم، درنتیجه به دوستان، عالمان و اینفلوئنسرهای زمانه خود اعتماد کرده و با رای ایشان، نظر و تصمیم خود را همسو می‌کنیم. اما هر چقدر که داده‌های بیشتری تولید می‌شود، تشخیص صحت گفتار آنها برایمان بسیار دشوار و هزینه‌بر خواهد بود؛ بنابراین از آنجا که ما عقل کل و متبحر در امور مختلفی نیستیم، به این سوال می‌رسیم که در این دنیای پر از حرف و گفته و نوشته، پر از آدمهای منطقی و احساسی، پر از عالمان و جاهلان پرمخاطب، به گفته چه کسی می‌توانیم اعتماد کنیم، حرفش را بپذیریم و به او اقتدا کنیم؟

شرف مرده‌شور بیشتر از تبلیغاتچی است

زمانی را به خاطر دارم که مدیرهای بازاریابی محصولات کم کیفیت به آژانس تبلیغاتیمان مراجعه می‌کردند و از ما انتظار داشتند تا ایده‌هایی را برای معرفی و فروش بیشتر محصولاتشان ارائه نماییم. در اکثر مواقع نیاز به پژوهش زمان‌بری نبود. پس از کندوکاوی کوتاه درباره محصولات و کارکردهای آنها، فورا به این نتیجه می‌رسیدیم که آن محصولات نه تنها هیچ مزیت رقابتی در بازار ندارند بلکه حتی ممکن است زیان‌هایی را برای مصرف‌کنندگان آن کالاها در پی داشته باشند. در این هنگام، گاهی مدیر پروژه و گاهی مدیر خلاقیت همه تیم را کنار هم جمع کرده و با گفتن کلماتی تکراری درباره ماهیت کار تبلیغاتچی و وظیفه‌ای که او دارد، ما را به ادامه همکاری و تولید ایده‌هایی دروغین تشویق می‌نمودند. آنها کار تبلیغاتچی را مشابه کار مرده‌شور می‌پنداشتند.

در اینجا زمان ثابت است

در اینجا، زمان ثابت است
قرن‌هاست که ثابت است
نه عقربه‌های ساعت، تکانی خورده‌اند
و نه شبهای آن با روزهای روشن پایان یافته‌اند

در اینجا کسی ساعتی کوک نمی‌کند
کسی درختی نمی‌کارد
کسی به ماهی‌ها غذا نمی‌دهد
کسی به انتظار دیداری نیست
کسی به فکر فردایی نیست

تنها آدمی که هیچ‌گاه نخواهم شناخت

تا قبل از ۳۰ سالگی حس می‌کردم که زمان خیلی زود می‌گذره، هر سال زودتر از پارسال طی می‌شد؛ هرروز سریعتر از روز قبل برام تموم می‌شد. همش یه هول و ولایی داشتم که ای وای! نیمه عمرم تموم شد و من هیچ کاری نکردم؛ نه مهارتی کسب کردم، نه تفریحِ درست حسابی داشتم و نه اصلا می دونستم بعدا قراره چیکار کنم. هی به خودم فشار می‌آوردم، بیشتر راجع به خودم از خودم می‌پرسیدم، بیشتر رو کاغذ نقشه می‌کشیدم اما نتیجه تلخ این بود که نمی‌دونستم چی‍مو کجامو و کجا باید برم.

متنی که میخواهید برای جستجو وارد کرده و دکمه جستجو را فشار دهید. برای لغو دکمه ESC را فشار دهید.